|
به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن
|
![]()
ڀرسید : در دستانت چه داری؟
_ : همیان
ڀرسید : در همیان چه داری ؟
_ : هیچ
ڀرسید : هیچ را برای چه با خود داری ؟
_ : هیچ من سرشار است
ڀرسید : سرشار از چه ؟
_ : سرشار از اعتماد
ڀرسید : کدام اعتماد که هیچ است ؟
_ : همان اعتماد که تو چنین در ڀی این ڀرسشهای مکرربه زوالش کشانده ای.!!!!
دانستم که رفاقت تنها زینتی ست که به عاریت خود را بدان مزین میکنیم که در جشن بی شکوه آدمیان خود را بر دیگری بنمایانیم.
قلب من امروز در خلا حضور تو سنگین است!!!
بااین وزن مهیب
دارد آهسته آهسته جان می سپارد.
می بینی؟ نبودنت بطلان همه قا عده هاست!!!!
صدقه ایست به دریوزه زندگی.
مرا با پرهیز از زندگی تیمار باید کرد.
چقدر دلتنگم. هميشه گفته ام و باز ميگويم، گاه جامه دنيا قواره پيكر من نيست. تنگ است.
بوي مرگ پيرامون من بيداد ميكند. اينطرف همسايگانم هر لحظه در پي انفجارهاي نا بهنگام جان مي سپارند. آنطرف تر كودكان سياه بخت با جذام گرسنگي و طاعون سكس بي شهوت از دست مي روند.
آنجا يك مرد...... معلول از ستيزه يك ديكتاتوري مترسك وار، كودك متلاشي شده خود را بر صحنه يك خيمه شب بازي خونين بر دوش ميكشد. ديروز و امروزش را با جنگ معنا ميكند.
آنجا يك زن.....با تازيانه هاي فناتيزم بر بدن. او كه تا ديروز اكسيژن را از پس شيشه هاي محبس خانه اش در ذهن تداعي ميكرد، امروز هواي آزاد را در گورستان خويشاوندان بازمانده از جنگ خود استنشاق ميكند.
در جغرافياي اين حوالي دموكراسي با بوي تعفن و مردار آميخته است.
بسيار مردماني كه رويايشان را ترس آشفته است.
امنيت واژه اي بيگانه است.
هر دم،... سلطه تيترهاي سياه بر صفحه هاي سفيد و هجوم خبر.
انفجار بمب شمال، قتلهاي زنجيره اي جنوب، تظاهرات غرب، زلزله شرق.....
چقدر دلتنگم.
در اسارت چهار ديواري دنيا به خفقان گرفتار آمدم.
وحشي صفتان بر گستره دنيا سلطه جسته اند.
اينهمه كافي نيست؟
.....
بر بستر خيابان شهر اتومبيلي ديدم كه چهار چرخش را به خون جانداري آغشته بودند.
چيزي به نام نظر قرباني.
چهار پايي سرخوش از رميدن را سر بريده بودند. نه براي بقا ، براي خرافه اي كهن كه از دير باز نيشخندي بوده بر تعقل. خون جانداري حافظ جان سرنشينان بي جاني!!!!!
عجب ديوانه سرائي ست دنيا.
اينجاكشتارگاه انسانيت است.
تصویری که در مردمک چشمانم- تر شده بود.
بسیار گذشته است .....
و من هنوز هم گاه به گاه در روزگارت سرک میکشم.
اندیشه ام به دلمشغولیهایت سخت گرفتار میشود.
تمنایم بلند و دستانم کوتاه است.
در مسیر آرامش تو :
من ماندم و ایکاش های مدام.
......بی انکه خواسته باشی.
خود را گم میکنم
......بی انکه خواسته باشم.
و یک درداهنگ را هر دم تکرار می کنم.
..................................................بدرود.
در پیوندی از انتظار و بغض
اشک را به خالی حضورت میهمان میکنم .
در دوردستها تو را به سرای یک یادمان سپرده بودم.
اوایی مرا به تو خواند.
ره سپردم.....
مروری در این سالنامه
یافتمت.....
افسوسی بر این سالنامه
باز امدم.....
وداعی با این سالنامه.!!!
فاخر ترین لباس را بر تن دارم.
با تار و پود تنهایی پیله ای بر خود تنیده ام!
در تو شوق تغییر بود و در من شور تصمیم
هنوز بر این راه به جا مانده ایم
و اکنون
در تو باور تشویش و در من رویش تردید
رهگذرها بستری از خاطرات بودند
فرود هر گام من اعتراضی بود بر نبودنت
به افق متقاطع یک موازی دل بسته بودم.
.......به ناگه
سوت قطار خاطر ارامم را اشفت.
برای انکه در درونم - اشفته در جستجوی معناست......
با صراحت مرگ از زندگی میگویم
افکارم در استیصال چگونه گفتن - آهسته ترک می خورد .
ای سر به سودا سپرده
ما را از اینهمه جدال بی رنگ شهر گریزی نیست.
تو که لانه بر شاخسار رهایی داری
چرا بال در این گستره کدر می گشایی؟
(امروز درخاکستری ترین بزرگراه تهران دیدم....... کبوتری اشیانه داشت)
من پرواز نیاموخته را در این اسمان شیشه ای از پرواز بازمیداری؟!!!!!!!!
و به فصل بودنم میرسم
انجا که در دوراهی تقدیر و انتخاب
من به حکم سخت یک باور
خود را برای همیشه تنها گذاردم.
بر سجاده های مرگ ِنماز قدرت میخوانند.
فجر سرب است در شبیخون زندگی
انسان را با گلوله شماره میکنند
هر وجب خاک که حکم بودن ماست
امروز ارامگاه بی هنگام عدم است.
دنیا را چه میشود؟
هر دم چشم فرو بستن و خیالی خوب ..... مرا بس
و متحیر که چرا به طعنه ای چنین گرفتار امدم.
من که افسون کلام را بارها و بارها زیر لب زمزمه کرده بودم.
من ان انعکاسی را میشناسم که از عمق جدار جیوه ای ، از نادیده ها می گوید.
تکرار یک بارقه جسور ، که بانگ بر می اورد:
ای تویی که در استتار اینه ها سرگردانی
این منم که مکرر از نهاد یک تیرگی نقره فام، تو را به این گونه بودنت مینمایاند .
تجلی زن بودن .
تمنایی محزون در سیطره گناه
من سر به سجده نیاز و
................ او به قبله اشارتی.
در انزوای روزگارم
خمیده و فرتوت بر چوبدست نیاز تکیه داده و
دستم را به سوی مردمیان دراز کرده ام.
خانم .................آقا...................
به من سائل کمک کنید.
کاسه ادراکم تهی ست.!