|
به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن
|
نمی دانستم که خواهش ملتمسانه ام از تو برای محترم شمردن آنچه که حق بدوی میخوانمش چنین دردناک است.
درد در تمام جانم ریشه دوانده و آن که بیش است ........درد باور فرو ریخته ام از توی انسان است.
آه ای تازیانه ها تازیانه ها تازیانه ها
هنوز هم ندانسته ام که این اندوه و درد حاصل تازیانه ی آزادی ست یا آزادی تازیانه ها؟
نه چندان دیر روزی تو همه ی من بودی.
با گذر از ثانیه های جانفرسا
با تمام خودم تو را طلب می کنم!
گامی به سویت بر میدارم و تو را مهربانانه میان دستانم میگیرم.
شعله ای از هرم خواستن و لبم به نرمیت ملموس!
آه که چقدر دنیایم را در میان اینهمه مه گون خاکستریت دوست دارم.
مرا تا فردا با خودت ببر
نجاتی باش
از این امروز تنهایی!!
در امروزم هیچ ندارم و از این هیچ سرشار و بیزار.
سخت و جانکاه می گذرانم لحظه هایی را که در ڀی هم نمی روند بلکه بر گردادگرد خویش میگردند.
دورباطل یک "امیدمردگی"
.............. آهسته در خم دیوار خزیده ام. صدا صدای نفسهای بی تاب من است که هر دم این سکوت عصیان زده را میشکند. نگاه تبدارم به کویی است که خش خش گامهایی نفسهایم را به شماره می اندازد که، .............آمدند.
دریغا، آنکه مرا در پی شکاری ناجوانمردانه است غریبه نیست، گر خویش نخوانمش، هم خاک من است.
گفتم امید به روزهای سبزتر نگاهم کردند
گفتم امکان ندارد، سکوت کردند
گفتم دوباره میشود؟ جدایم کردند
گفتم دروغ میگوئید ناسزا گفتند
گفتم خیانت کردید تهدیدم کردند
گفتم اعتمادم را به من بازگردانید باطوم را نشانم دادند
گفتم حقم را می خواهم گلوله را نثارم کردند
گفتم آزادی خون کردند، خون ریختند
و من.............................. خون گریستم
و این صورتکان سرخ و بی جان که بر زمین وطنم دم به دم نقش میبندد، حاصل رد پای ناجوانمردانه این مترسکان پلیدی است که آزادی را در زیر لگدهاشان معنا میکنند.
که پس از آن:
یک سایه در من جان گرفت و آفتابی خاموش شد.
" شاید زود -شاید هرگز "
نیمه راه : بازگفتن آن بی درنگ
کمی مانده به پایان : باز هم تاملی چند .
پایان : مهر سکوت برلب!
این است یک سینوس عاشق شدن!
دلم را بسیار وعده داده ام.
بر سکوی خاطراتم نشسته ام
نسیم حسرت پوستم را می نوازد و گنجشککان نغمه انتظار سر داده اند.
در این دم به دم رخوت انگیز من به لقمه ای از نان و تنهایی دلخوشم.
من دیدگانم را سنگفرش خیابان میکنم تا اصالت خاک را باور کنم.
چشمانم کو؟
که حس بی پایان حضورت در اعماق لحظه هایم مرتعش است
اگر باد توفد و برگ جنبد.
به سکون سوگند
که محبت دل بیکرانت در جای جای زندگیم مستتر است
اگر مرداب بماند و نیلوفر بخوابد!
به چنین تصویر حیرانی از خویش!!!
چرا که در توهم باور آن - چنین خر مانده است!!!
زندگیم را با او در آمیختم.
...........افسوس که چنین بیکرانگی را به چونان حقیری واگذاردم.
ڀرسید : در دستانت چه داری؟
_ : همیان
ڀرسید : در همیان چه داری ؟
_ : هیچ
ڀرسید : هیچ را برای چه با خود داری ؟
_ : هیچ من سرشار است
ڀرسید : سرشار از چه ؟
_ : سرشار از اعتماد
ڀرسید : کدام اعتماد که هیچ است ؟
_ : همان اعتماد که تو چنین در ڀی این ڀرسشهای مکرربه زوالش کشانده ای.!!!!
دانستم که رفاقت تنها زینتی ست که به عاریت خود را بدان مزین میکنیم که درجشن بی شکوه آدمیان خود را بر دیگری بنمایانیم.
قلب من امروز در خلا حضور تو سنگین است!!!
بااین وزن مهیب
دارد آهسته آهسته جان می سپارد.
می بینی؟ نبودنت بطلان همه قا عده هاست!!!!
صدقه ایست به دریوزه زندگی.
مرا با پرهیز از زندگی تیمار باید کرد.
چقدر دلتنگم. هميشه گفته ام و باز ميگويم، گاه جامه دنيا قواره پيكر من نيست. تنگ است.
بوي مرگ پيرامون من بيداد ميكند. اينطرف همسايگانم هر لحظه در پي انفجارهاي نا بهنگام جان مي سپارند. آنطرف تر كودكان سياه بخت با جذام گرسنگي و طاعون سكس بي شهوت از دست مي روند.
آنجا يك مرد...... معلول از ستيزه يك ديكتاتوري مترسك وار، كودك متلاشي شده خود را بر صحنه يك خيمه شب بازي خونين بر دوش ميكشد. ديروز و امروزش را با جنگ معنا ميكند.
آنجا يك زن.....با تازيانه هاي فناتيزم بر بدن. او كه تا ديروز اكسيژن را از پس شيشه هاي محبس خانه اش در ذهن تداعي ميكرد، امروز هواي آزاد را در گورستان خويشاوندان بازمانده از جنگ خود استنشاق ميكند.
در جغرافياي اين حوالي دموكراسي با بوي تعفن و مردار آميخته است.
بسيار مردماني كه رويايشان را ترس آشفته است.
امنيت واژه اي بيگانه است.
هر دم،... سلطه تيترهاي سياه بر صفحه هاي سفيد و هجوم خبر.
انفجار بمب شمال، قتلهاي زنجيره اي جنوب، تظاهرات غرب، زلزله شرق.....
چقدر دلتنگم.
در اسارت چهار ديواري دنيا به خفقان گرفتار آمدم.
وحشي صفتان بر گستره دنيا سلطه جسته اند.
اينهمه كافي نيست؟
.....
بر بستر خيابان شهر اتومبيلي ديدم كه چهار چرخش را به خون جانداري آغشته بودند.
چيزي به نام نظر قرباني.
چهار پايي سرخوش از رميدن را سر بريده بودند. نه براي بقا ، براي خرافه اي كهن كه از دير باز نيشخندي بوده بر تعقل. خون جانداري حافظ جان سرنشينان بي جاني!!!!!
عجب ديوانه سرائي ست دنيا.
اينجاكشتارگاه انسانيت است.
تصویری که در مردمک چشمانم- تر شده بود.
بسیار گذشته است .....
و من هنوز هم گاه به گاه در روزگارت سرک میکشم.
اندیشه ام به دلمشغولیهایت سخت گرفتار میشود.
تمنایم بلند و دستانم کوتاه است.
در مسیر آرامش تو :
من ماندم و ایکاش های مدام.
......بی انکه خواسته باشی.
خود را گم میکنم
......بی انکه خواسته باشم.
و یک درداهنگ را هر دم تکرار می کنم.
..................................................بدرود.
در پیوندی از انتظار و بغض
اشک را به خالی حضورت میهمان میکنم .
اوایی مرا به تو خواند.
ره سپردم..... مروری در این سالنامه
یافتمت..... افسوسی بر این سالنامه
باز امدم.... وداعی با این سالنامه.!!!
فاخر ترین لباس را بر تن دارم.
با تار و پود تنهایی پیله ای بر خود تنیده ام!
در تو شوق تغییر بود و در من شور تصمیم
هنوز بر این راه به جا مانده ایم
و اکنون
در تو باور تشویش و در من رویش تردید