|
به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن
|
......که حتی با تنهایی خویش هم تنها نبودم
چراکه سایه تو بر تمام تنهایی من گسترده بود
و من ....... اینجا مینگرم به کوچه هایی که آبریزهایش لبریز از غم باران زده است و فراز آسمانش سرشار از مهر متبلور.
کاش بر این پنجره هم بارانی میزد.
دست میسایم و مینگرم.
و پاهایم را دم به دم به زمین ارزانی داشته ام.
ولی اندیشه ام را در این جاده بی انتها برای تو نگاه داشته ام. تنها برای تو
ترانه هایم تقدیم تو باد
همان ها که در بطن خاطراتم موج می زند .
همان ها که در جغرافیای بودنم جای دارد.
آری همان ترانه ها که مرا به خواندن وا میدارد.
من در روح این موسیقی جاریم و نت به نت تو را فریاد می زنم.
....هنوز هم سوزش نگاه تبدار مردمان را بر جدار انديشه ام حس ميكنم.
هيچ كس از من راز اين عصيان را نپرسيد.
روزها گذشته است و من هنوز اين درد را با خود دوره ميكنم
كه غرور تنها تكيه گاهم بود كه اين تكيده تن را به او واگذارده بودم.
من تمام خودم را از اين واقعه رهانيدم.
و بهاي اين راز را لحظه به لحظه در سردي سرزنشها به جان ميكشم.
دستانم منجمد از سرمای این ناباوری ..... هراسان در ثانیه های نیافتنت.
در کدامین راه بجویمت ... که امروز ایمان به بودنت را نیز از من ستاندی.
از پشت منشور اشکهایم رفتنت را بارها دیدم
و هنوز هم تو را نظاره میکنم ......هر دم در وهم خواستنم.
هواي ذهنم پر است از بوي دوگانگي.
گاه مرغكي پر ميكشد از قاب پنجره ام و پشت زاويه نگاهش چيزي ست كه مرا ميخواند به وسعت رهايي.
دل به نگاهش دارم و انديشه در گرو پريدنش.
نه ياراي پرواز و نه انگاره سازش.......چه بر من مي رود؟
...اين است تمام نياز من به خواستن تو، كه در استتار حجاب غرورم چه مزورانه سعي در پرده دري دارد.
من آن کودکم که رهاییم را لحظه به لحظه به اسارت بلوغ فروختم.آوای سرزنشهای والدین را هنوز بر گرده دارم....که مرا ازتمام آنچه که تکامل تخیلم بود جدا می ساختندو به سمت نا معلوم انسان شدن رهنمون میکردند.
نمیدانم که به من آموختند آمیختند و یا آویختند.شاید با من آموختند و در من آمیختند و به من آویختند.
من تمام انچه را که در رویا داشتم به فراموشی سپردم تا خود را در تملک آنان بسپارم تا شوم آنی که غرورشان را بیفزایم.
آری من تبسم بی تکلفم را و عشق سیال بی تزویرم را و گریه های بی ریایم را و همه داشته های معصومانه ام را به سرفرازی آنان که بسیار بیش از من میدانستند فروختم.
سالها گذشت و من هنوزم در فضای غبار اندود خاطراتم در جستجوی کودکیم سرگردانم.
در تمنای ثانیه ها نشسته ام ...که اندکی آهسته تر من جا مانده ام.....
من امروز به باورهای کودکیم سخت محتاجم.
یک مرد و یک اتکای مشکوک میان ماندن و شکستن.
لحظه لحظه تا باور ایستادگی......ایستا و شکیبا
...................نگاه کن .....هستم.تا همیشه هستم.
....ارتجاعی پر افتخار بدانجا که تو ایستاده ای. عارفانه به دل می سپارمت.
در جستجوی یک سلام از پس تمام سنگفرشها گذر کردم و به تو رسیدم آخر.
سلام مهربانم
تجلی فرو پاشی یک هستی.
وهمی طغیانگر بر آستان یک موجودیت همه را به هیچ مبدل ساخت.
سبک و آرام در گذاری از این وادی آشنا ...این من بودم چنان ساده و بی پروا..
در کشاکش سیلاب اندوه آمد و زیستنم را به ویرانه افسوس واگذارد.من ماندم و تلی از لجنزار که حاصل همه خوش باوریم بود.من ندانستم که پاک اندیشیدن را ثمری جز لجنزار نیست.این همه آلودگی سوغات تفکر تاریک کسی بود که دل بی ریای مرا به سفر افسانه مهر برد.
....گذشت تمام آن فرازهای دروغین خیالی و ماندگار شد آن فرودهای تلخ حقیقت.کنون بازمانده ای هستم در دیار غریب حسرت.تمام ایمانم را زیر سنگلاخهای این راه پر فریب جا گذاردمو آنچه که امید میخواندمش در یورش نابهنگام حرامیان به یغما رفت.
امروز مرا در اندیشه طرحی ست به جا مانده از این حادثه شوم.طرحی خاکستری از جنس اندوه.
مرا طرحی ست از انتظار.
آنچه که در تولد نامبارک یک حادثه نصیب من میشود سهمی ست از شکیبایی.
.......در واژه انتظار ردی از تو را جستجو کردم