تبليغاتX
پناه یک شمع
به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن
گوشه ای نشسته ام و به این می اندیشم

......که حتی با تنهایی خویش هم تنها نبودم

چراکه سایه تو بر تمام تنهایی من گسترده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/27ساعت 8:36 AM  توسط نهال   | 

دستانم را بر شیشه غبارگرفته ای می سایم که در آن سویش باران بر تشویش مردمان می بارد.

و من ....... اینجا مینگرم به کوچه هایی که آبریزهایش لبریز از غم باران زده است و فراز آسمانش سرشار از  مهر متبلور.

کاش بر این پنجره هم بارانی میزد.

دست میسایم و مینگرم.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/22ساعت 3:52 PM  توسط نهال   | 

ساهاست که در جستجوی تو  چشمانم را به افق هدیه داده ام.

و پاهایم را دم به دم به زمین ارزانی داشته ام.

ولی اندیشه ام را در این جاده بی انتها برای تو نگاه داشته ام. تنها برای تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/19ساعت 11:0 AM  توسط نهال   | 

    به ندامت سوگند که هر چه کردم همان حقیقت بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/18ساعت 9:39 AM  توسط نهال   | 

ترانه هایم تقدیم تو باد

همان ها که در بطن خاطراتم موج می زند .

همان ها که در جغرافیای بودنم جای دارد.

آری همان ترانه ها که مرا به خواندن وا میدارد.

 من در روح این موسیقی جاریم و  نت به نت تو را فریاد می زنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/17ساعت 4:16 PM  توسط نهال   | 

من همانم كه آشيانه ام را براي بقاي غرورم ويران كردم.

....هنوز هم سوزش نگاه تبدار مردمان را بر جدار انديشه ام حس ميكنم.

هيچ كس از من راز اين عصيان را نپرسيد.

روزها گذشته است و من هنوز اين درد را با خود دوره ميكنم

كه غرور تنها تكيه گاهم بود كه اين تكيده تن را به او واگذارده بودم.

من تمام خودم را از اين واقعه رهانيدم.

و بهاي اين راز را لحظه به لحظه در سردي سرزنشها به جان ميكشم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/16ساعت 11:20 AM  توسط نهال   | 

این منم چنین بی پروا که به تکدی مهر آمده ام.

دستانم منجمد از سرمای این ناباوری ..... هراسان در ثانیه های نیافتنت.

در کدامین راه بجویمت ... که امروز ایمان به بودنت را نیز از من  ستاندی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 2:15 PM  توسط نهال   | 

همه عمر به تنهایی چه ساده گذشت....

از پشت منشور اشکهایم رفتنت را بارها دیدم

و هنوز هم تو را نظاره میکنم ......هر دم در وهم خواستنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 1:51 PM  توسط نهال   | 

دريچه اي گشوده ام بر سراي ترديد

هواي ذهنم پر است از بوي دوگانگي.

گاه مرغكي پر ميكشد از قاب پنجره ام و پشت زاويه نگاهش چيزي ست كه مرا ميخواند به وسعت رهايي.

دل به نگاهش دارم و انديشه در گرو پريدنش.

نه ياراي پرواز و نه انگاره سازش.......چه بر من مي رود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 10:33 AM  توسط نهال   | 

تكدي يك خواهش وامانده از حسرت التماس.

...اين است تمام نياز من به خواستن تو، كه در استتار حجاب غرورم چه مزورانه سعي در پرده دري دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 10:30 AM  توسط نهال   | 

در همین اطراف نه چندان دور غبار غریبی مرا هر دم به خود میکشاند.

من آن کودکم که رهاییم را لحظه به لحظه به اسارت بلوغ فروختم.آوای سرزنشهای والدین را هنوز بر گرده دارم....که مرا ازتمام آنچه که تکامل تخیلم بود جدا می ساختندو به سمت نا معلوم انسان شدن رهنمون میکردند.

نمیدانم که به من آموختند آمیختند و یا آویختند.شاید با من آموختند و در من آمیختند و به من آویختند.

من تمام انچه را که در رویا داشتم به فراموشی سپردم تا خود را در تملک آنان بسپارم تا شوم آنی که غرورشان را بیفزایم.

آری من تبسم بی تکلفم را و عشق سیال بی تزویرم را و گریه های بی ریایم را و همه داشته های معصومانه ام را به سرفرازی آنان که بسیار بیش از من میدانستند فروختم.

سالها گذشت و من هنوزم در فضای غبار اندود خاطراتم در جستجوی کودکیم سرگردانم.

در تمنای ثانیه ها نشسته ام ...که اندکی آهسته تر من جا مانده ام.....

من امروز به باورهای کودکیم سخت محتاجم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 10:28 AM  توسط نهال   | 

یک حس شیشه ای و یک زن

یک مرد و یک اتکای مشکوک میان ماندن و شکستن.

لحظه لحظه تا باور ایستادگی......ایستا و شکیبا

...................نگاه کن .....هستم.تا همیشه هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 10:20 AM  توسط نهال   | 

من هراسان به ادامه تو پیوستم

....ارتجاعی پر افتخار بدانجا که تو ایستاده ای. عارفانه به دل می سپارمت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 10:18 AM  توسط نهال   | 

این کوچه ها چقدر خالی از عاطفه اند.....

در جستجوی یک سلام از پس تمام سنگفرشها گذر کردم و به تو رسیدم آخر.

سلام مهربانم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 10:16 AM  توسط نهال   | 

ریزش مه آلود یک اتفاق بر گستره حیاتم مرا از آنچه که بودم به آنچه که نیستم کشانید.

تجلی فرو پاشی یک هستی.

وهمی طغیانگر بر آستان یک موجودیت همه را به هیچ مبدل ساخت.

سبک و آرام در گذاری از این وادی آشنا ...این من بودم چنان ساده و بی پروا..

در کشاکش سیلاب اندوه آمد و زیستنم را به ویرانه افسوس واگذارد.من ماندم و تلی از لجنزار که حاصل همه خوش باوریم بود.من ندانستم که پاک اندیشیدن را ثمری جز لجنزار نیست.این همه آلودگی سوغات تفکر تاریک کسی بود که دل بی ریای مرا به سفر افسانه مهر برد.

....گذشت تمام آن فرازهای دروغین خیالی و ماندگار شد آن فرودهای تلخ حقیقت.کنون بازمانده ای هستم در دیار غریب حسرت.تمام ایمانم را زیر سنگلاخهای این راه پر فریب جا گذاردمو آنچه که امید میخواندمش در یورش نابهنگام حرامیان به یغما رفت.

امروز مرا در اندیشه طرحی ست به جا مانده از این حادثه شوم.طرحی خاکستری از جنس اندوه.

مرا طرحی ست از انتظار.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 10:13 AM  توسط نهال   | 

فاصله : ثمره تمرد عصیانگر یک "من" است و

آنچه که در تولد نامبارک یک حادثه نصیب من میشود سهمی ست از شکیبایی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 10:1 AM  توسط نهال   | 

در آن هنگام که بر مکتوب اندیشه ام بودنت را قلم می زدم

.......در واژه انتظار ردی از تو را جستجو کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 9:52 AM  توسط نهال   |