اینجا........پشت این سایه ها
یک پرتو مهر هم برای زندگی کافیست.
و یک لحظه حضور تو ....................................درحجم زندگی هم.
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/08/14ساعت
2:55 PM توسط نهال
|
در این شهر سربی چه مذبوحانه پی داستانهای ابری میگردم.
هوای حوصله ام سخت خاکستریست.
...............................بارانی باید.
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/08/09ساعت
3:33 PM توسط نهال
|
.... و بدینسان من ماندم و تلی از خاطرات.
من ماندم و یادمانی از رنگ نگاهش.
من ماندم و پژواکی از نوای کلامش.
آری من ماندم - تنها - و او را با تمام دلواپسی ها به زندگی سپردمش
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/08/09ساعت
8:25 AM توسط نهال
|
اگر روشندلان از لذت دیدار جنبش مهر بی پایان روزگار محرومند....وای بر من که کوردلی شده ام که چشمانم تنها زینتی ست بر چهره ام.!۱
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/08/01ساعت
10:0 AM توسط نهال
|
عجب جایی است این گذرگاه زندگی
آنجا که یک نفر می آید و نفر دیگر میرود
یک نفر میگریزد و آن یکی در کنج اینجا می ماند و به فراموشی سپرده میشود
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/08/01ساعت
9:25 AM توسط نهال
|