|
به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن
|
در سرخی تو رد زردی ست که از سیلی زمان دردناکتر است
در بودنت التماس غریبی ست که از تردید دشوارتر است
با طپش تو سالهاست که هم نوا شده ام
با سرخ فامی تو همه عمر یکرنگ بوده ام
اما امروز تمنایی در جانم ریشه دوانده است
آرام گیر دل من
دیگر مرا تاب یاری تو نمانده
در حجم وجودم جایی برای تو نمانده
هر طپش تو چوب ترکه ایست بر من که مرا به تنبیه زنده بودن مجبور ساخته
باز ایست
که خاموشی تو برهان رهائی من است
اینهمه بارش مهر را بر که فرو ریزم؟
اینهمه خاکستری اندیشه را با که تقسیم کنم؟
ای توئی که منکر باریدنی
در یک مه معلق احساس یافتمت
این طوفان سرسپردگی حاصل حضور توست.
پس و پیش این لحظه ها
خط سرخی ست بر نیستی
با خود میگویم
آنچه در وهم اوست از باران و ابر
ندانسته گنگی ست از ذات یک نو شدن
ابر محکومیت آفتاب نیست
تاکیدی ست بر تابش او
باران شورشی بر آزادگیها نیست
خود وارستگی ست
مرگ در ضمیر باران نیست.
مرگ قبل از مه - قبل از ابر - قبل از آفتاب فرا خواهد رسید.
قطره ای فرو می چکد و .....
زایش آن .... تبلور شبنمی ست که حیات نیلوفر را به رسالت می برد.
این است جوابی بر نگاه پرسشگر تو.
آری.! من در امتداد تو از یک رد خاکستری به شرری آتشگون بدل شدم .
زوال یعنی:
مصلوب هر ثانیه از زمان در امتداد تکرار.
زوال یعنی:
چهارمیخ جبر بر راستای ایمان.
زوال یعنی :
دادگاه اندیشه من و اعدام باور تو .
زوال یعنی:
من و تو ـ آن هنگام که در سرای ذهن ـ دیگری را به سرانگشت تحکم نابود میسازیم.
گر گذر کردن را چاره میدانی ...............................بگذر.
همچنان سنگین و استوار.
من خود را به متن یاد تو وا خواهم گذارد.
و اینبار دلم را با دلواپسی های نبودنت آشتی خواهم داد.
همچنان صبورانه و آرام.