|
به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن
|
....................................................................................................................
....................................................................................................................
..............................................................یاوه می گویم!
محکمه تو از انصاف خالیست.
تو همانی که
ندانسته هایت را پشت حصار قضاوتی تعصب وار پنهان داشته ای
محکومیت و یا برائت من برهان عدالت تو نیست.
غروب در تسلسلی دوار بر کرانه ها حکم میراند؟
به افق مینگرم.
و به تمام آنچه که در پیش است.
ناگهان
پشت نگاه - یک درد
پشت یک چشم - توده
دردی سرد و ویرانگر
غریبانه چهره از از دوردستها برمیگیرم
و آه میکشم
فرصتی نمانده
![]()
نویدم داد و گفت:
میشود
و من به بشارتش مومن شدم
و در اعتکاف صبر - لحظه ها را ذکر گفتم
تا معراج وصال
چشمانم تصویر حضورترا به امانت دارد
پلک بر هم می نهم و نامت را صدا میزنم
مامن دیدگانم را از خیالت خالی کن و مرا به خودت دعوت کن.
آماجی از درد است که به بند ترسی محزون گرفتار آمده.
در اسارت این همه سخن
من چگونه با تو از اندوهها بگویم.
حرمت هر آنچه که در خلوص یک خلوت جای داشت
به شکرانه حرمت شکنی تو بر عرصه بازار اغیار به حراج رفت.
و من آنم که بر زنجیر این تاراج به اسارت تنهایی نشسته است.
نه - هرگز به رهایی خویش باز نمیگردم.