|
به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن
|
من پرواز نیاموخته را در این اسمان شیشه ای از پرواز بازمیداری؟!!!!!!!!
و به فصل بودنم میرسم
انجا که در دوراهی تقدیر و انتخاب
من به حکم سخت یک باور
خود را برای همیشه تنها گذاردم.
بر سجاده های مرگ ِنماز قدرت میخوانند.
فجر سرب است در شبیخون زندگی
انسان را با گلوله شماره میکنند
هر وجب خاک که حکم بودن ماست
امروز ارامگاه بی هنگام عدم است.
دنیا را چه میشود؟
هر دم چشم فرو بستن و خیالی خوب ..... مرا بس
و متحیر که چرا به طعنه ای چنین گرفتار امدم.
من که افسون کلام را بارها و بارها زیر لب زمزمه کرده بودم.
من ان انعکاسی را میشناسم که از عمق جدار جیوه ای ، از نادیده ها می گوید.
تکرار یک بارقه جسور ، که بانگ بر می اورد:
ای تویی که در استتار اینه ها سرگردانی
این منم که مکرر از نهاد یک تیرگی نقره فام، تو را به این گونه بودنت مینمایاند .