تبليغاتX
پناه یک شمع
به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن

من پرواز نیاموخته را در این اسمان شیشه ای از پرواز بازمیداری؟!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/29ساعت 11:22 PM  توسط نهال   | 

گاه از خلوت خود گذر میکنم

                           و  به فصل بودنم میرسم

انجا که در  دوراهی تقدیر و انتخاب

من به حکم سخت یک باور

خود را برای همیشه تنها گذاردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/29ساعت 11:12 PM  توسط نهال   | 

 دراین قتلگاه

  بر سجاده های مرگ ِنماز قدرت میخوانند.

     فجر سرب است  در  شبیخون زندگی

انسان را با گلوله شماره میکنند

هر وجب خاک که حکم بودن ماست

امروز ارامگاه بی هنگام عدم است.

                               دنیا را چه میشود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/12ساعت 3:44 PM  توسط نهال   | 

قامت عریان این اسطوره انسانیت  را، کاش حریری از وجدان بوشانده بود

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/11ساعت 11:59 PM  توسط نهال   | 

هرگز  سیاه حسرت مدام خود را بر زرینه لذتهای امروز نخواهم فروخت.

                            هر دم چشم فرو بستن و خیالی خوب ..... مرا بس

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/11ساعت 11:56 PM  توسط نهال   | 

شانه اش را بر شانه ام کوبید و گذر کرد.

و متحیر که چرا به طعنه ای چنین گرفتار امدم.

من که افسون کلام را بارها و بارها زیر لب زمزمه کرده بودم.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/11ساعت 11:39 PM  توسط نهال   | 

در نمایش تابناک شیشه ها

من ان انعکاسی را میشناسم که از عمق جدار جیوه ای ، از نادیده ها می گوید.
تکرار یک بارقه جسور ، که بانگ بر می اورد:
                  ای تویی که در استتار اینه ها سرگردانی
          این منم که مکرر از نهاد یک تیرگی نقره فام، تو را به این گونه بودنت مینمایاند .

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/11ساعت 10:43 PM  توسط نهال   |