تبليغاتX
پناه یک شمع
به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن
در پی این سودازدگی های مکرر است که چنین ویرانم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/29ساعت 3:51 PM  توسط نهال   | 

چندی پیش با کلماتی آشنا شدم.

که پس از آن:

یک سایه در من جان گرفت و آفتابی خاموش شد.

" شاید زود  -شاید هرگز "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/24ساعت 4:51 PM  توسط نهال   | 

ابتدا: تاملی بر بیان " دوستت دارم "

نیمه راه : بازگفتن آن بی درنگ

کمی مانده به پایان : باز هم تاملی چند .

پایان : مهر سکوت برلب!

این است یک سینوس عاشق شدن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/24ساعت 4:20 PM  توسط نهال   | 

 گرسنه ام

دلم را  بسیار وعده داده ام.

بر سکوی خاطراتم نشسته ام 

نسیم حسرت پوستم را می نوازد و گنجشککان نغمه انتظار سر داده اند.

در این   دم به دم  رخوت انگیز من به لقمه ای از نان و تنهایی دلخوشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/24ساعت 1:36 PM  توسط نهال   |